فصل پایانی اتوپیا



اتوپیا (سهراب شهیدثالث، ۱۹۸۳)


یکی‌شان می‌گوید «حالا دیگر آزاد شدیم.» شاید هیچ جمله‌ای در فیلم به اندازۀ همین یکی تلخ نباشد. اینجا هم با همان پرسش همیشگی روبه‌روییم: امکان، یا حتی رویای آزادی. آن‌هم وقتی که پیشتر دیده‌ایم که یکی دیگر از زن‌ها، سرسخت‌ترین و مبارزترین‌شان، پس از طغیان و خروج دوباره به همین «خانه» بازگشته است. مسئله فقط خود این خانه و رئیسش نیست. رئیس، به‌رغم تمام خشونتش، در نهایت خود مفلوکی دیگر درون سیستمی بزرگ‌تر است. رفتن او چیزی را تمام نمی‌کند. «اتوپیا» می‌ماند و کارش را، این بار «آزاد» از خشونت رئیس اما همچنان درون همان مناسبات بیرونِ خانه، ادامه می‌دهد.

فیلم در همین چند لحظۀ پایانی سخت‌ترین ضربه‌اش را فرود می‌آورد. جهان بستۀ «خانه» ناگهان رو به بیرون باز می‌شود و آنچه تا اینجا در چهاردیواری آن دیده‌ایم، دیگر وضعیتی استثنایی و محصور به نظر نمی‌رسد. خانه خود جزئی از جهانی بزرگ‌تر است؛ نقشه‌ای پیچیده و ریزبافت از مناسبات کار، اقتصاد، بدن و سکس. به همین دلیل، آزادی از رئیس هنوز به معنای آزادی از مناسباتی نیست که وجود او را ممکن کرده‌اند.

از این جهت اتوپیا هم‌آوا و هم‌جنس شاهکاری است که سه دهه بعد ساخته شد، آپولونیدِ برتران بونلو. در هر دو، سخن نه از امید است و نه ناامیدی، نه پایان خوش و نه پایان تلخ. مسئله ناگزیری یک وضعیت است و معنای آزادی درون نقشه‌ای که راه خروج از آن به‌آسانی پیدا نیست. رئیس رفته است. زن‌ها مست‌اند، می‌رقصند و به آواز گوش می‌دهند: «خانوم‌ها آماده باشید...»

نظرات

پست‌های پرطرفدار